پونه ای که از آن می ترسیدم ،سبز شد؛آن هم دقیقا روی مغزم .
من اصلا دوست نداشتم از آشنایان نزدیک،احدی وبلاگم را کشف کند؛راهکارهایی هم اندیشیدم… اما اعتراف می کنم که ریدم!از صغیر وکبیر فهمیده اند که درخفا چه می کنم.تنها هدیه این رسوایی می تونه محافظه کاری باشه برای من!
سخت فکری شدم.تعطیل-اش باید کرد؟!(یه بار کردم؛داشتم از بدن درد می مــُردم!)منتقل-اش باید کرد؟!… نمیدونم! فقط میدونم که نمی خوام مطلبی رو با احتیاط بنویسم.
توسنی ای همی باید کرد!باشد که توطئه ما بماســـَد!